دهان و بینی خود را هنگام سرفه و عطسه با دستمال(ترجیحا) و یا قسمت بالای آستین بپوشانید.

      

در صورت داشتن علایم شبیه آنفلوانزا، با آب و نمک، دهان خود را شستشو دهید.

      

در روزهای اول بیماری تنفسی، ضمن استراحت در منزل، از حضور در اماکن پر تردد پرهیز کنید.

      

از خوردن مواد غذایی نیم پز و خام خودداری کنید.

      

از بيماران مبتلا به علايم تنفسی (نظير سرفه و عطسه)،حداقل يک متر فاصله داشته باشيد.

      

از تماس دست آلوده به چشم، بینی و دهان خود بپرهیزید.

      

مدت شست و شوی دست ها حداقل به اندازه 20 ثانیه باشد و تمامی قسمت های دست (انگشتتان خصوصا انگشت شصت، کف دست و مچ دست)

      

به طور مداوم و در هر زمان ممکن، اقدام به شست و شوی کامل دست ها با آب و صابون نمایید.

      

دهان و بینی خود را هنگام سرفه و عطسه با دستمال (ترجیحا) ویا قسمت بالای آستین بپوشانید.

      

سردرد، تب و مشکلات تنفسی نظیر سرفه، آبریزش از بینی و تنگی نفس از علائم شایع بیماری کرونا ویروس جدید2019 هستند، در کودکان و سالمندان می تواند همراه با تهوع و استفراغ و دل درد باشد.

      
کد خبر: ۵۱۸۴۴
تاریخ انتشار: ۲۴ دی ۱۴۰۱ - ۰۷:۳۵
یادداشت/ رقیه توسلی
تا نباشد میلِ حق، برگی نیفتد از درخت
بعدِ بیست سال کار روزنامه، سر که برمی گردانم عقب، همه جا او را می بینم... مادرم را، طاهره خانوم جان.
آوای خزر- رقیه توسلی: دوست داشتم وکیل بشوم. بروم دانشگاه تهران، حقوق قضایی بخوانم. خُب نشد. البته که این نشدن داستان دارد. بهرحال گردونه بختم گردید و یکجور‌هایی خدا انگار خواست به کام مادرم بچرخد. بر وفق طاهره خانوم جانی که همیشه دلش می‌خواست توی بچه هایش یکی کاتب از آب دربیاید. قلمزن عین ابوی خدابیامرزش "شیخ علی".

البته که قربانش بروم در مسیر رسیدن به آروزیش خیلی هم ساعی بود. خیلی اندیشه مند. مثلا چادر سیاهش را می‌کشید سرش و می‌رفت با دفتر جلد ضخیم آنتیک که آن سال‌ها برای خودش ارج و قُربی داشت برمی گشت خانه. بعد با ذوق و شوق می‌گذاشت بغلم و می‌گفت؛ مبارکا، "علایی"، سه تا بیشتر از این‌ها نیاورده. تنها لوازم التحریری شهرمان را می‌گفت. حواسش بود چه بکند. دوروبرم را پُر از کتاب شعر و انبیا و حافظ و سعدی می‌کرد. پُر از خودکار و روان نویس. تا چشم کار می‌کرد مجله بود و خواهربرادر‌های دانشجوی اهل درس و بحث. اصلا نمی‌گفت بخوان، می‌گفت خوب است دختر‌ها سوادشان بلند باشد عین زُلف شان. نامحسوس تشویق می‌کرد غزل حفظ کنم و با گلستان و بوستان اُخت شوم. سهراب بشناسم. فروغ بخوانم. نویسنده‌های عامه پسند را دنبال کنم. می‌رفت از اقوام، رمان‌های چندجلدی می‌گرفت. چند صفحه می‌خواند و بعد می‌گفت؛ بیا مادر، بدرد شما می‌خورد. کو چشم؟ کو وقت؟ فقط یک هفته‌ای کلکش را بِکن. باید پس اش ببرم؛ و این حکایت ادامه داشت. روز قبولی کنکور و روزی که اولین بار پایم به تحریریه مجله و روزنامه باز شد، طاهره خانوم از من خوشحالتر بود. بیشتر از من برق بود توی چشم‌های پنجاه ساله اش. بیشتر از من کنکاش می‌کرد. هُشدار می‌داد؛ خامی اولاد آدم. باید از اساتید فن، نشانی چند کارگاه و مرجع آموزش نوشتار و قواعد و علوم را بپرسی. نباید بدردنخور و دست خالی بروی وسط میدان. همیشه بی مایه فطیر است مادر.

حالا از آن سال‌ها کلی گذشته. بیست و یکی دو سالی. طاهره خانوم هنوز دوروبرش پُر از کتاب است و هنوز می‌خواند و برای نوه‌ها از قرآن سواد و مکتبی و میرزا تعریف می‌کند.

القصه! می‌خواستم بگویم بعدِ بیست سال کار روزنامه، سر که برمی گردانم عقب، همه جا او را می‌بینم. می‌بینم طاهره خانوم جان با چادر مشکی که گرفته به دندانش دارد نگاهم می‌کند. ایستاده روی نقطه شروع، سر چهارراه ترس، چهارراه شکست، موفقیت، درجا زدن، کم آوردن، ادامه دادن، زمستان، بهار، سر جلسه مصاحبه، پشت میز تحریر، وسط شلوغی گزارش و خبر. می‌خواستم بگویم ممنون که از روزنامه دیواری مدرسه - برعکس مادرِ "مژگان رفعتی" که سرمان هوار کشید شما را چه به این سوسول بازی ها! - تو نفری، یکی یکدانه شیرینی نارنجکی دادی دستمان و گفتی غم تان نباشد من پدرم کتاب می‌نوشت، روزنامه که سهل است...

انتهای پیام/
نظرات شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدیدترین ها
پربحث ترین ها
نظرسنجی
آیا با احداث پالایشگاه در میانکاله موافقید؟
موافقم
مخالفم
آخرین اخبار